تبلیغات
ایران جوان موزیک - مطالب ابر خندوانه

هورااااااا

پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:00 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 
   که رادش رفت بالا.

   من تو دور قبلم تیم منتخبم  تیم رادش بود. هر چند اگه جای رامبد جوان بودم این ریسک رو نمی کردم که تکراری برگزار کنم مسابقه رو، خصوصا بلافاصله بعد از اتمام خنداننده شو. چون حس می کنم مخاطبم نمی کشید دیگه این حجم از مسابقه های پشت هم رو دنبال کنه... ولی جای رامبد نیستم و جای خودمم و با وجودی که تکراری اند آدم ها و فضا همون فضاست بازم کلّی خنده م گرفت امشب. الآنم که خوشحالم تیم منتخبم رفته بالا. عین این آدم پولدارا که روی اسب های مسابقه فلان رقم شرط می بندن.



   وسط برنامه، داشتم به این قضیه فکر می کردم که توی اکثر ارتباط گرفتن هام با افراد مختلف، همیشه مثل طرف سپند ماجرا بودم. یعنی خب ناموسا غفوریان رو که نگاه می کنی معلومه که مخ لازم رو نداره واسه یه سری کارا. مغز متفکّره نیست. البتّه به اینم کاری ندارم که اون حجم از نمک غفوریان خودش یه مغز بی عیب و نقص می خواد، ولی کاملا وقتی گروه پانتومیم شون رو نگاه می کنی داد می زنه که کی عقل کلّه. کی مدیر تره. کی با مهارت تره. کی شاخ تره. توی گروه دو نفره ی سپند و غفوریان، سپند این آدمه س. اون آدم شاخه. غفوریان اگه اینو نداشته باشه به عنوان هم گروهی، واقعا یه صفر کلّه گنده س تو این مسابقه صرفا.


   برام جالب بود که دوربین ازشون مصاحبه می گرفت بین مراحل مختلف و سپند به اون شاخی، اینجوری بود که می گفت من شرطم برای حضور تو این مسابقه هم گروهی بودن با مهران بود و اصلا حرفش رو نزنین که ای کاش یه هم گروهی دیگه می داشتم، باختن باهاش هم برای من لذّت بخشه.

   بعد اون ور مصاحبه ی غفوریان رو می گیرن و طرف می آد با غرور و تکبّر تمام می شینه رو این فکر می کنه که واقعا شاید اگه سپند نبود، بهتر می شد واسه من، سپند امروز یار خوبی واسه من نیست!!! یک درصد هم به این فکر نمی کنه که شاید مشکل از منه.


   خب همینه دیگه. سپند دست پایین برخورد می کنه، غفوریان دست بالا. منم تو دنیای واقعی در دوستی هام با افراد مختلف اینقدر دست پایین برخورد کردم که سو استفاده می کنن.  این اجازه رو به خودشون می دن فکر کنن نسبت به من برتری دارن. در صورتی که من طرف همه چی تموم قصّه بودم همیشه و فقط تواضع به خرج دادم که شرط ادبه. مردم تواضع حالیشون نیست. دست پایین تر از حد معیّنی باهاشون برخورد کنی، جدی جدی باورشون می شه ملکه و پادشاهن. تواضع داشته باشی، از چشمشون می افتی به راحتی. تواضع داشته باشی، دلشون رو می زنی کم کم. توهم برشون می داره. باید همیشه خودت رو توی یه هاله از غرور و تکبر و دماغ به سقف آسمون نشانه رفتن و شاخ بودن بپوشونی و همون جوری باهاشون برخورد کنی تا قدرت رو بدونند. باید دیدگاهت این باشه که زیر دستتن و با همین فرمون بری جلو تو زندگی. وگرنه این تویی که زیر دست و اخی تُفی می شی و کسی تحویلت نمی گیره.


   یعنی می دونی کیلگ، بخوام بیشتر مفهومش رو برسونم... اینجوریه که تو از هیچی کم نمی ذاری توی دوستی، بعد وحشت ناک نارو می خوری. استدلالشون هم اینه که این یارو رو ولش کن، این که همیشه در دسترس هست، دم دستی ه... هر وقت خواستیم دوباره می ریم سراغش. بریم سراغ آدم های خفن تر و شاخ تر. تقصیر خودشونم نیست. ادما طبع نبرد پذیری دارند. چلنجینگ واژه ی معادل بهتریه. و اگه بهترین ها تو مشتشون باشه حتّی، بازم دوست دارن برای چیز های دیگه چلنج کنن. باید به چالش بکشی شون تا بفهمن تو هم وجود داری.


   این قدر از همین ماجرا ضربه خوردم تو همین هفت هشت سال آخر زندگیم.... این قدر حماقت ها کردم و برای دوست هایی م از دل و جون مایه گذاشتم که وحشت ناک وقتی لازم بوده پشتم رو خالی کردن... این قدر فکرم رو بی خود و بی جهت در گیر کسایی کردم که از اوّلش هم تو زرد و بی معرفت بودن... که واقعا از وقتی این قانون ها رو فهمیدم، همیشه افسوس زمان هایی رو خوردم که با بودن کنار خیلی از دوستام صرفا تباهش کردم. الآن واقعا احساس برد و آرامش روانی می کنم از اینکه نهایت ارتباطم رو با همچین آدمایی رسوندم به یک تبریک ساده ی سال نو. حال می کنم وقتی می تونم بیام اینجا بنویسم تک تک شون رو با غلط گیر از توی زندگی نامه م، لاک گرفتم.


من همیشه سپندی بودم احاطه شده توسّط غفوریان ها.


خب به نظرم دیگه کامتون رو زهر تر از این نکنم. برید با دوستانتون خوش باشید و وانمود کنید که دوستی ها به جاهای قشنگ ختم می شن. امیدوارم تو این یه مورد همیشه قانون شکن باشید. قرعه ی ما که فقط طبل های تو خالی بوده همیشه.


و البتّه شیرینی هم بزنید، چون رادش رفته بالااااااااا. 
برچسب ها: مرحله ی اوّل سری جدید ادا بازی ، نصرالله رادش ، حامد آهنگی ، مهران غفوریان ، سپند امیر سلیمانی ، خندوانه ، ادا بازی ،
آخرین ویرایش: - -

 

دستاش می لرزه

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:44 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

مجید افشاری رو می گم، موقع اجرای استند آپ کمدیش توی مرحله ی نیمه نهایی مسابقه ی خنداننده شو.

حس خوبی نیست. وقتایی که کاغذ لرزون جلوی چشمام پیچ و تاب می خوره. حتّی اگه دیگه تا سال های سال دستای خودم بهش نباشه. از دیدن این صحنه متنّفرم.

تو دستات رو مشت می کنی و رو کاغذ فشار می دی ولی انگار بر عکس جواب می ده، کاغذ این بار مثل یه پاندول ساعت تو دستات دچار حرکت رفت و برگشتی شتاب دار می شه و خودتم دیگه هیچ ایده ای نداری چرا! 

اون زمانی هم که دور دستای رئیس جمهور فعلی توی مناظره های انتخاباتی ش خط قرمز می کشیدن و می گفتن نیگا آقای رئیس جمهور  دستاش داره می لرزه، اعصابم داغون می شد.

آره مسخره شون هم می کنم، اینم می دونم که باید خودم رو باید بذارم جاشون تا درکشون کنم ، ولی دلیل نمی شه متنفّر نباشم. همیشه از بروز ضعف متنفّر بودم و خواهم بود.


برچسب ها: مجید افشاری ، خندوانه ، خنداننده شو ، تنفّر ، متنفّر ، استند آپ کمدی ، خنده ،
آخرین ویرایش: - -

 

ابر خلّاق هزاره ی سوم

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:42 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

آره یه دو سالی هست آقای خسرو انجم نامی که امشب دعوت شده به خندوانه رو می شناسم و کاریکاتور هاش رو دنبال می کنم. فقط فرقش این بود که فامیلی ش رو می خوندم خسرو انجَم در صورتی که خسرو انجُمه. 

این آدم یکی از آدم هایی ه که وقتی شناختمش اینجوری بودم که آره، من یه تیکه از هزار قطعه ای که پازل شخصیتم رو کامل می کنه برای همیشه پیدا کردم. به سرعت شخصیتش و اخلاق هاش  رو دزدیدم برای خودم. متاسفانه اینقدر تو این کار واردم که خودم هم گاهی بدم می آد از این حجم از شکل پذیر بودن شخصیتم.

روز راه می افتم تو خیابون، بر حسب اتّفاق یکی رو می بینم که از یکی از ویژگی هاش خوشم می آد و روم اثر می ذاره، و از روز بعدش خودم تبدیل می شم به اون آدم. حتّی بهتر از خودش اداش رو در می آرم. سر همین قضیه الآن شخصیتم شده یه میش مش (آش شعله قلم کار!!!) تمام عیار که کاملا کپی ه از صد ها آدم مختلف ولی اوریژینال نیست متاسفانه. یعنی خوب گاهی حس می کنم قابلیت هام خیلی کمه چون فقط می تونم تقلید کنم. عقلش رو ندارم اخلاق های جالب و مطلوب مخصوص به خودم رو داشته باشم. فکرش رو که می کنم حتّی ساده ترین ویژگی های شخصیتی م از یه آدمی که توی یه برهه ی زمانی منو به خودش جذب کرده منشا می گیره.

به هر حال بگذریم، هدفم واکاوی ویژگی های شخصیت خمیری م نبود هر چند امیدوارم حالا که مغز اوریژینال بودن رو ندارم، یه کپی بی عیب و نقص باشم که نتونن از اوریژینال تشخیصش بدن.

هدفم این بود که یکی از اتفّاق هایی که امروز سر برنامه شون افتاد رو براتون (و شاید برای خودم) بنویسم اینجا. 

طرف یه آدم از نظر من شاخیه که طراحی صنعتی خونده الآنم گرافیسته و کارتون می کشه. بعد به واسطه ی دو ویژگی قبلی ش که نام بردم، نذاشته کودک درونش خشک بشه و از طرفی هم خیلی روی مسئله ی خلاقیت تاکید داره و سعی می کنه ذهن های تنبل رو کمک کنه که به خلاقیت ماکسیمم خودشون برگردن. هر آخر هفته با دوستان تمرین خلاقیت مجازی برگزار می کنن حتّی که روحشون نخشکه ولی خب هیچ وقت فرصت نشده شخصا شرکت کنم توش ببینم چه خبره.

امروز که اومده بود توی برنامه، چند تا از تکنیک های خلّاق کننده ش رو زد. یکی ش این بود که بین چهار نفر مسابقه برگزار کرد. مسابقه شون اینجوری بود که جلوی هر کدوم از شرکت کننده ها یه کیسه ی سیاه (از همین کیسه های زباله) پر از برنج قرار داده بودن و به طرف می گفتن یه دونه مروارید بین برنج هایی که تو کیسه هست، وجود داره. پیداش کن! و هر کس که مروارید کیسه ی خودش رو سریع تر از بین برنج ها پیدا می کرد برنده می شد.

طی زمانی که مسابقه داشت برگزار می شد، من آدم هایی رو می دیدم که کلّه شون رو کردن تو کیسه زباله ای که نور ازش رد نمی شه و سعی می کنن با چشماشون مروارید رو بین برنج ها پیدا کنن. بماند که یکی از خانم ها بسی فرز بود و به سرعت با چشمای تیزش مروارید کیسه ش رو پیدا کرد و برنده شد...

من تمام مدّت... تمام مدّتی که اینا داشتن کاوش می کردن اون تو، داشتم به خودم نهیب می زدم و می گفتم خب چرا کیسه رو خالی نمی کنین رو میزی که جلوتونه که نخوایید این طوری کورمال کورمال تو تاریکی دنبال مروارید بگردید؟ همه ش دلم می خواست کیسه ها جلوی خودم بود می زدم چپه شون می کردم روی میز که اینا واسه پیدا کردن یه مروارید اینقدر زجر نکشن و راحت بشن سریع تر.

بعد از اینکه مسابقه تموم شد، خسرو انجم اومد جلو. گفت آره راه های مختلفی هست برای پیدا کردن اون مروارید. ولی راه راحت ترش این بود: و یکی از کیسه ها رو برداشت و چپه کرد روی میز و راحت تو سه سوت مرواریدش رو کشید بیرون. 

و خب با این حرکت فک همه ی آدمای تو استودیو به علاوه ی فک منی که پشت تلویزیون مثل موش کور چسبیده بودم (از ترس اینکه کسی بیدار نشه)، دو متر افتاد.

آدما ی دیگه فک شون افتاد به خاطر اینکه باورشون نمی شد این قدر راه حلّش بدیهی بوده باشه! حتّی یکی از شرکت کننده ها داشت اعتراض می کرد که شما نگفتید می تونیم کیسه رو خالیش کنیم رو میز. و خسرو انجم هم جواب داد من فقط گفتم مروارید رو پیدا کنید... نگفتم چه جوری و قانونی هم نگذاشتم!!!

ولی فک منم افتاد. خوب شما هم اگه نصف شبی می فهمیدید یه گلوله ی خلاقیتید و در همچین شبی خودتون رو کشف می کردین، فک تون می افتاد. در اون لحظه داشتم دست می کشیدم رو چونه م و با خودم حرف می زدم: "خلّاق کی بودی تو کیلگ؟"


برای شما هم از این احساس ها خواستاریم. بخیل که نیستیم، نا سلامتی خلّاقیم! اینکه نصفه ی شب استعداد خدادادی خود را کشف کنید و بدانید فقط خودتان از آن خبر دارید و بیایید روی وبلاگتان دو ساعت تمام بنویسید تا حداقل به چند نفر دیگر هم بفهمانید که آره ما هم فلان...


برچسب ها: خلّاقشونم ، خلّاقتونم حتّی ، خلّاقیت ، مجید خسرو انجُم ، طرّاحی صنعتی ، خندوانه ، تمرین خلّاقیت ،
آخرین ویرایش: - -

 

کمبود سوژه

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:36 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

 و فقط یه نشونه ی دیگه می خوام تا مطمئن شم رامبد جوان برای برنامه سازی ش سوژه کم آورده. تکرار خندوانه ی هفته ی پیش!!!

خب به جاش منو می فرستادن رو آنتن یکم مشهور شم عقده هام بخوابه! نمی شه که. چه قدر افشاری و درویشان پور؟

ولی خوبه دمش گرم واسه وبلاگ ما سوژه جور می کنه با این کاراش. 


   و هم اکنون احتمالا آقا دزده تو تاریکی چشماش ندید با سر رفت تو کانال کولرمون یه صدای رعب آوری ایجاد کرد، کلّ خونه بیدار شدن برن پشت بوم به سیخ بکشنش. کومبا کومبا کومبا کومبا. منم برم دیگ سرخ پوستی خانواده رو بذارم جوش بیاد، وقتی گرفتنش بندازیمش اون تو باهاش سوپ انسان درست کنیم، شب جمعه دور آتیش بچرخیم.


برچسب ها: خندوانه ، خندوانه ی تکراری ، بازپخش فینال خنداننده شو ، آقا دزده ، گربه س دیگه بدیهتا ، دزد ، کانال کولر ،
آخرین ویرایش: - -