تبلیغات
ایران جوان موزیک - مطالب شهریور 1396

هورااااااا

پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:00 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 
   که رادش رفت بالا.

   من تو دور قبلم تیم منتخبم  تیم رادش بود. هر چند اگه جای رامبد جوان بودم این ریسک رو نمی کردم که تکراری برگزار کنم مسابقه رو، خصوصا بلافاصله بعد از اتمام خنداننده شو. چون حس می کنم مخاطبم نمی کشید دیگه این حجم از مسابقه های پشت هم رو دنبال کنه... ولی جای رامبد نیستم و جای خودمم و با وجودی که تکراری اند آدم ها و فضا همون فضاست بازم کلّی خنده م گرفت امشب. الآنم که خوشحالم تیم منتخبم رفته بالا. عین این آدم پولدارا که روی اسب های مسابقه فلان رقم شرط می بندن.



   وسط برنامه، داشتم به این قضیه فکر می کردم که توی اکثر ارتباط گرفتن هام با افراد مختلف، همیشه مثل طرف سپند ماجرا بودم. یعنی خب ناموسا غفوریان رو که نگاه می کنی معلومه که مخ لازم رو نداره واسه یه سری کارا. مغز متفکّره نیست. البتّه به اینم کاری ندارم که اون حجم از نمک غفوریان خودش یه مغز بی عیب و نقص می خواد، ولی کاملا وقتی گروه پانتومیم شون رو نگاه می کنی داد می زنه که کی عقل کلّه. کی مدیر تره. کی با مهارت تره. کی شاخ تره. توی گروه دو نفره ی سپند و غفوریان، سپند این آدمه س. اون آدم شاخه. غفوریان اگه اینو نداشته باشه به عنوان هم گروهی، واقعا یه صفر کلّه گنده س تو این مسابقه صرفا.


   برام جالب بود که دوربین ازشون مصاحبه می گرفت بین مراحل مختلف و سپند به اون شاخی، اینجوری بود که می گفت من شرطم برای حضور تو این مسابقه هم گروهی بودن با مهران بود و اصلا حرفش رو نزنین که ای کاش یه هم گروهی دیگه می داشتم، باختن باهاش هم برای من لذّت بخشه.

   بعد اون ور مصاحبه ی غفوریان رو می گیرن و طرف می آد با غرور و تکبّر تمام می شینه رو این فکر می کنه که واقعا شاید اگه سپند نبود، بهتر می شد واسه من، سپند امروز یار خوبی واسه من نیست!!! یک درصد هم به این فکر نمی کنه که شاید مشکل از منه.


   خب همینه دیگه. سپند دست پایین برخورد می کنه، غفوریان دست بالا. منم تو دنیای واقعی در دوستی هام با افراد مختلف اینقدر دست پایین برخورد کردم که سو استفاده می کنن.  این اجازه رو به خودشون می دن فکر کنن نسبت به من برتری دارن. در صورتی که من طرف همه چی تموم قصّه بودم همیشه و فقط تواضع به خرج دادم که شرط ادبه. مردم تواضع حالیشون نیست. دست پایین تر از حد معیّنی باهاشون برخورد کنی، جدی جدی باورشون می شه ملکه و پادشاهن. تواضع داشته باشی، از چشمشون می افتی به راحتی. تواضع داشته باشی، دلشون رو می زنی کم کم. توهم برشون می داره. باید همیشه خودت رو توی یه هاله از غرور و تکبر و دماغ به سقف آسمون نشانه رفتن و شاخ بودن بپوشونی و همون جوری باهاشون برخورد کنی تا قدرت رو بدونند. باید دیدگاهت این باشه که زیر دستتن و با همین فرمون بری جلو تو زندگی. وگرنه این تویی که زیر دست و اخی تُفی می شی و کسی تحویلت نمی گیره.


   یعنی می دونی کیلگ، بخوام بیشتر مفهومش رو برسونم... اینجوریه که تو از هیچی کم نمی ذاری توی دوستی، بعد وحشت ناک نارو می خوری. استدلالشون هم اینه که این یارو رو ولش کن، این که همیشه در دسترس هست، دم دستی ه... هر وقت خواستیم دوباره می ریم سراغش. بریم سراغ آدم های خفن تر و شاخ تر. تقصیر خودشونم نیست. ادما طبع نبرد پذیری دارند. چلنجینگ واژه ی معادل بهتریه. و اگه بهترین ها تو مشتشون باشه حتّی، بازم دوست دارن برای چیز های دیگه چلنج کنن. باید به چالش بکشی شون تا بفهمن تو هم وجود داری.


   این قدر از همین ماجرا ضربه خوردم تو همین هفت هشت سال آخر زندگیم.... این قدر حماقت ها کردم و برای دوست هایی م از دل و جون مایه گذاشتم که وحشت ناک وقتی لازم بوده پشتم رو خالی کردن... این قدر فکرم رو بی خود و بی جهت در گیر کسایی کردم که از اوّلش هم تو زرد و بی معرفت بودن... که واقعا از وقتی این قانون ها رو فهمیدم، همیشه افسوس زمان هایی رو خوردم که با بودن کنار خیلی از دوستام صرفا تباهش کردم. الآن واقعا احساس برد و آرامش روانی می کنم از اینکه نهایت ارتباطم رو با همچین آدمایی رسوندم به یک تبریک ساده ی سال نو. حال می کنم وقتی می تونم بیام اینجا بنویسم تک تک شون رو با غلط گیر از توی زندگی نامه م، لاک گرفتم.


من همیشه سپندی بودم احاطه شده توسّط غفوریان ها.


خب به نظرم دیگه کامتون رو زهر تر از این نکنم. برید با دوستانتون خوش باشید و وانمود کنید که دوستی ها به جاهای قشنگ ختم می شن. امیدوارم تو این یه مورد همیشه قانون شکن باشید. قرعه ی ما که فقط طبل های تو خالی بوده همیشه.


و البتّه شیرینی هم بزنید، چون رادش رفته بالااااااااا. 
برچسب ها: مرحله ی اوّل سری جدید ادا بازی ، نصرالله رادش ، حامد آهنگی ، مهران غفوریان ، سپند امیر سلیمانی ، خندوانه ، ادا بازی ،
آخرین ویرایش: - -

 

لیلا خانم!!!

پنجشنبه 2 شهریور 1396 05:45 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 
  و ازتون می پرسم سوالای زیر رو _ اگر کاربر تلگرام هستید_ :


+ امروز چند بار سرجمع کلیپ لیلا خانم و دختر پایین شهری را دیدید؟

+ چند دقیقه روش فکر کردید و به تحلیل پرداختید؟

+ چند دقیقه درباره ش تو گروه ها و سایت های مجازی مختلف بحث کردید؟

+ چند دقیقه با دوستای واقعی و خانواده تون بهش پرداختید؟

+ چه قدر سعی کردید انتشارش بدید در نوع خودتون؟

+ توی چند تا از گروه ها براتون فروارد شد؟

+ به چند تا از گروه ها و چت ها فرواردش کردید؟


جدّی می گم... اگه بیشتر از سه دقیقه وقت صرف پرسش های بالا  کردید، این شما هستید که باختید. به نظر من بد جور هم باختید. نه لیلا خانم! نه دوست بد دهنش! نه اون دوست دختری که داره کتک می خوره! و نه خود اون مرد! اونا الآن یک گوشه دارن زندگی شون رو ادامه می دن. شاید هم قضیه رو فیصله دادن و دارن دور هم هندونه قاچ می کنن لب جوق آب و از مشهور شدنشون لذّت می برن...


شما ها ولی... انصافا چند بار این جمله رو از خودتون پرسیدید:

واقعا به من مربوطه؟


من اگه الآن ازتون بپرسم: فایده ش چی بود، چه جوری قانعم می کنین؟

من اگه الآن ازتون بپرسم: چه بهتون اضافه کرد، چی جوابم رو می دید؟

شاید بگید از روی فان و اونجاست که ازتون می پرسم: واقعا ته فان همینه تو زندگی؟ کاویدن زندگی مردم به امید مثقالی هیجان؟ کلیپ کردنش؟ قضاوت کردنشون؟ فان هیجان انگیز تری پیدا نمی شه؟


که البتّه همیناشم هیچ کدوم اپسیلونی به من مربوط نیست، شما مختارید که هر طوری می خواهید وقت تون رو صرف کنید. صرفا خواستم مثالی بیارم در باب اینکه این جمله ای که از خودم در کردم چند روز پیش، چه قدر پایه ای و کاربردی می تونه باشه.


امروز هر کی رو دیدم، شدیدا تو فاز این ویدیو کلیپ بود.

الآن دارم لیلا خانوم بالا می آرم این قدر مجبور شدم از صبح تا حالا درباره ش بشنوم...
برچسب ها: لیلا خانم ، دختر پایین شهری ، بد دهنی ، کلیپ ، ویدیو کلیپ لیلا خانم ، ویدیو کلیپ ، تلگرام ،
آخرین ویرایش: - -

 

به خواننده هایم

پنجشنبه 2 شهریور 1396 05:25 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

طولانی اش نمی کنم. صرفا یک چرک نویس برای انتقال فکر هایم به تویی که چشم هایت این سطر ها را می دوند...

مرا بخوان، تا حد توانت نقدم کن، با من به مباحثه بپرداز، اصلا اگر خواستی فحشم بده.

ولی فقط یک خواهش کوچک دارم؛

اگر اگر اگر اگر اپسیلون درصد حس می کنی که در دنیای واقعی من را میشناسی به من نگو. رازت را برای خودت نگه دار.

اگر حس می کنی می دانی کیلگ واقعی کیست صدایش را در نیاور! فقط نگاه کن که چه قدر برایتان نقش بازی می کنم در دنیای واقعی.

همین یک جا را دارم که برای دل خودم می نویسم نمی خواهم تعطیلش کنم.

می دانم این عین ترسویی و بزدلی ست. کل این پست... نشان از ضعفی عمیق دارد.

ولی من هم هیچ وقت ادعای شجاعت نکرده ام.

سپاس!


پ.ن نیمه ی مرداد ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

دوستان دوستان!  اینو خیلی وقته می خوام اینجا بنویسم، هی یادم می ره یا شایدم شک داشتم تو نوشتنش. بحث بحث کامنت دونی اینجاست.

   من بابت هر کامنتی که دریافت می کنم خیلی خوشحال می شم که یک نفر این همه وقت گذاشته و لطف کرده و  نوشته های نه چندان پخته و خسته و کننده و شاید حتی حال به هم زننده ی من رو خونده  و باز هم بیشتر وقت گذاشته و روی اون لینک نظر بدهید پایین کلیک کرده و بعدش فکر کرده و برای لحظه ای  سلول های خاکستری مغزش رو به من اختصاص داده و بعدش انگشتاش رو به خاطر من رو کیبورد حرکت داده و نهایتا اینتر رو زده. باور بفرمایید که این اینتر ها بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین من رو خوش حال می کنن.

   ولی نمی خوام کامنت دادن یه حالت بده بستون داشته باشه. چیزی که تو شبکه های مجازی زیاد میبینم و حالم به هم می خوره ازش. تو لایک می کنی، طرف می آد برای جبران لایک می کنه. فالو می کنه، بعد پی ام می ده تو چرا بک نمی دی؟ آن فالو می کنه.  این حال به هم زننده س. خب؟ خیلی زیاد.

   وبلاگ نویسی بده بستون نیست، دلیه. یا حداقل من خیلی عشقی کار می کنم تو این مسئله. امکان داره تگ تون کنم تو لیست وبلاگ هایی که می خونم، ولی اصلا  انتظار ندارم که به زور پست های من رو بخونین. سر همین قضیه اوایل آدرس وبلاگ نمی ذاشتم زیر کامنت هام که به فکر جبران نیفتین. حتی اپسیلون درصد انتظار ندارم وقتی می آین می بینین آدرس بلاگتون اون پایینه فوری برین آدرس بلاگ من رو به عنوان دوست در بلاگتون اضافه کنین. اگه خوشتون اومد، اگه حال کردین با خوندم و با خودم تگم کنید خب. نه به خاطر جبران. این رابطه لزومی نداره دو طرفه باشه.

   سخنم هم واقعا با هیچ بشر خاصی نیست. خواستم بنویسم که به حساب بی مهری و بی معرفتی گذاشته نشه اگر گاهی وقتی برای وبلاگتون کم نظر می دم یا اینکه به خودتون زحمت جبران ندین اگه یهو تو بلاگتون یه کامنت طومار مانند می نویسم که از پست اصلی تون هم بلند تره. بده بستونی در کار نیست. برای حال کردن می نویسم، برای حال کردن بنویسین حتما.

   فقط این رو بدونین که احترامه همیشه هست. بهم بگین این چه اسمیه تگ شدیم، عوضش می کنم. بهم بگین دیگه نخون نمی خونم. بهم بگین بیا بخون اگه خوشم اومد میام و می خونم. ولی خواهشا تگ کردن رو به عهده ی خودم بذارین. من رو تو رودربایستی  نذارین با کامنت "تگم می کنی؟" یا "بیا تبادل لینک کنیم!!!" یا حتی "تگت کردم تو هم تگم کن پس." و امثال این ها.


پ تر.ن ششم اسفند ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

    دیگه دلم نمی خواد لینک داشته باشم! حسّ م بهم می گه این جوری بهتره. با فید ریدر می خونمتون از این به بعد. فکر کنم تا مدّت ها تو منوی بلاگم  بخش "پیوند ها" نبینین دیگه. بی استفاده می زد همچین. هم خودم رو راحت کردم هم شماها رو. :]
آخرین ویرایش: - -

 

حرکت خیلی جالب این پنج‌ نفر

پنجشنبه 2 شهریور 1396 04:24 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

اگر روزی از روزها بلاگر بودید، اگر هنوز بلاگر هستید، اگر بلاگر نیستید ولی بلاگرها را دوست دارید، دست بجنبانید که برای شما برنامه ویژه‌ای داریم.

می‌خواهیم چه کار کنیم؟

کاری کنیم کارستان! کاری کنیم که نگذاریم وبلاگ، این عزیز روزهای خوب دور، لابلای شلوغی شبکه‌های اجتماعی تنها و کمرنگ شود. که حفظش کنیم. که نگذاریم همینی هم که هست از دست برود. که مبادا روزی برسد و یادمان نیاید وبلاگ چه بود و بلاگر که بود و بلاگفا کجا...

چطور؟

قرار بر این است که کتابی تهیه کنیم از پست‌های بلاگرها به اسم "کتابلاگ". نوشته‌های مجازی بیایند روی کاغذ. کتاب چاپ شود و حتی اگر همه چیز خوب پیش برود، به نمایشگاه هم برسد. یا للعجب!

چه کاری از شما ساخته است؟

 پنج نفر از ما بلاگرها با اشتیاق منتظریم تا شما بروید بگردید و پست‌های دوست‌داشتنی خودتان یا دوستانتان را برای ما بیاورید. ما تک تک آنها را می‌خوانیم. از صافی می‌گذرانیم. خوبترین‌هایشان را انتخاب می‌کنیم و می‌فرستیم برای قسمت خوب و هیجان‌انگیز ماجرا که همان چاپ نوشته‌هاست به اسم کتابلاگ 



آخرین ویرایش: - -

 

اندر احوالات سلیقه‌ی من

پنجشنبه 2 شهریور 1396 03:23 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 
لوکیشن: خونه‌ی خاله در حال دیدن خندوانه!!
من با هیجان: وااااای چقدر این پسر لباس زرده جذاب و هُنریه! وای تیپش چه باحاله! آخییییییییی :)))) [مردمک چشم‌ها شبیه قلب شدن]
[چپ چپ نگاه کردن تک تک اعضای خانواده از جای‌جایِ لوکیشن مذکور و گفتن برو بمیر با این سلیقه‌ و اینا]
خب بیایید به سلیقه‌ی یکدیگر احترام بگذاریم!
من گولاخ قد دو متری با بازوهای اندازه دور کمر فیل دوست ندارم. حتی ملایم‌تر از اینی که گفتمم دوست ندارم!
حالا اصن این کی بود؟! کسی میدونه؟ قطعاً نوازنده‌ای، خواننده‌ای چیزی بود. یعنی از تیپ ‌و قیافه‌ش چیز دیگه‌ای برنمیومد. خدا زیادش کنه به هر حال :)
آخرین ویرایش: - -

 

grape snail

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:53 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

به جدّم که این فراخ ترین موجود تو این خونه س در حال حاضر.

ولی نه من باور می کنم،

نه شما باور می کنید،

خودش فقط می دونه.


حلزون انگور شماره ی یک

_عکس اوّل ؛ نمای طرفی حلزون انگور_



_عکس دوم؛ نمای شاخک محور حلزون انگور_



_عکس سوم؛ نمای خود نمایی صدفی حلزون انگور_


پس از آپلود کردن عکس ها تب جدیدی باز نموده، ناشیانه گوگل می کند:

"how to become a grape snail?"

دیگه مامانم نهایت دل سوزوندنش در مقابل هوار هوارای دیشب اینه که از خواب بیدارم می کنه با مهربونی بهم میگه عزیزم بیا غوره پاک کن.

حلزون رو هم به عنوان حیوان خانگی شماره ی سه در جعبه ی حلوا شکری عقاب نگه داری می کنیم. فقط اینکه چرا نمی آد بیرون؟ نکه زدم کشتمش؟ کاریش نکردم انصافا. نمی دونم چش شد رفته اون تو نمی کشه بیرون. عین مرده ها. خوشا به کنج اتاقش خوشا جهان خودش. فارغ یعنی همین و لا غیر.


برچسب ها: حلزون انگور ، سبز ، بیایید همه با هم حلزون شیم ، حلزون ، grape snail ، سجّاد رشیدی پور ، غوره ،
آخرین ویرایش: - -

 

تو واسه کی اشتباه کامنت گذاشتی حلزون؟

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:52 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

یه روزی هم می آد، می آم واسه وبلاگ یکی تون نظر بذارم، به جای پیش فرض کیلگارا که همیشه تو اسم نظر دهنده می نویسم، اشتباهی دستم می ره رو اسم و فامیل واقعیم که همیشه ی خدا از طرف فایرفاکس زیرش بهم پیشنهاد میشه و بعد اینکه سند رو می زنم می فهمم چه گند عظیمی خورده.

احتمالا هم تا قبل اینکه پیام رو بخونین از ترس سکته می کنم. انصافا اگه اینجوری شد به روی خودتون نیارید و فقط شیک اسمم رو  سرچ بدین به گوگل، آدرس مراسم ترحیم و اینا رو می آره براتون احتمالا، بیاین سر قبرم به یادگار گل یاس بیارین.

آره دیگه،  کلا جمع می کنم مثل همین حلزون پست قبلی تا ابد می رم تو صدفم دیگه هم نمی کشم بیرون.


واقعا نمی دونم کدوم سایتی بوده که حاضر شدم با اسم خودم واسش نظر بدم که حالا این مرورگر باهوش یادش مونده اینو.

ولی با همین یدونه ش مشکل دارم فقط. وگرنه یک گل و بلبل های دیگه ای به غیر از کیلگارا بهم پیشنهاد می کنه که نگو. هر کدوم مال یه دوران از گم نام بودن من در فضای کوفتی مجازیه.


#گم نام_ به گور

#گم نام_به ابد

چه جوری درست می شی لعنتی؟

باید در اولویت قرار بدم درست کردن این فایرفاکس رو.


* نتیجه می گیریم اگه شما آدما تو واقعیت قدر سر قاشق همین رفتار های مجازی تون رو بروز می دادین، من این قدر آدم پنهان کاری نمی شدم که الآن بخوام سناریو بسازم، بهش فکر کنم، استرس هم بگیرم واسش. یعنی اینقدر این وبلاگ برام ایده آله که حس می کنم از دست دانش واسم مثل مرگ می مونه. من کجا اینقدر شبیه خود واقعیم بودم که الآن تو این محیط؟ هیچ جا قطعا.


برچسب ها: فایر فاکس احمق ، ترس ، وحشت ، فایر فاکس ، روز جهنمی طور ، آینده ، کامنت ،
آخرین ویرایش: - -

 

افق های جدیدی از خودکامگی

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:52 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

 چند لحظه پیش یکی به خودش اجازه داد به من بگه حق نداری با آهنگ خندوانه دست بزنی.

دیوونه ان، چی ان اینا؟ :/

دستای شمان؟ یا کالریش رو شما می خواین بسوزونید؟

می خوام یه آگهی با مضمون" اعلام پناهندگی به دیگر خانواده ها - فوری - یک فروند بیست ساله" تو نیازمندی های همشهری چاپ بزنم.

بهانه: ایزوفاگوس نمی تونه بخوابه. فردا باید بره مدرسه.

بله، قبلش تیزهوشان داشتند کلا نمی گذاشتند ناخن به سمت کنترل تلویزیون ببریم، حالا مدرسه ی تابستانی دارند!

هیچ درک نمی کنم.


من با این طرز تفکّر مشکلی نداشتم اگر در شب هایی نه چندان دور که داشت جانم بالا می آمد در حالی که چهل و هشت ساعت بود نخوابیده بودم و سر تا پای وجودم پر بود از عجز و کم آوردن،  هم کسی پیدا می شد بگوید: کمی رعایت کنید. یک نفر دارد می سپارد جان توی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید...

اگر خرده می گرفتیم، پرت می کردند توی صورتمان که: لوس نکن خودت رو... تو که تو هر محیطی می تونی درس بخونی!


هیچ وقت حتّی اگر آدم مقاومی هستید رویش نکنید برای اطرافیانتان. ادای ضعیف ها را در بیاورید همیشه. انتظارات را از خودتان بالا نبرید. از زندگی برای خود جهنّم نسازید. در غیر این صورت آماده باشید که  به سان یابو علفی از شما سواری بگیرند. چون شما یک مقاوم هستید. باید سواری بدهید. این وظیفه ی مسلّم مقاوم هاست.


بله در خانواده ی اینجانب فقط نصف ضرب المثل معروفمان مصداق دارد. فقط جمله ی اوّلش:  یکی برای همه... یکی برای همه... یکی برای همه... یکی برای همه تا به ابد.

همه برای خودشان. یکی برود به درک. و البتّه هم چنان در درک هم یکی برای همه... یکی برای همه!




آخرین ویرایش: - -

 

چی کم گذاشتم واست که اینجوری تا می کنی؟

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:51 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

هیچی، فقط اومدم بگم این حجم از کابوس و از خواب پریدن توی شب اوّل مرداد که تاریخش اینقدر رنده اصلا قابل توجیه نیست.

حالا نیایید بنویسید طبق تقویم شب اوّل مرداد دیشب بود و امشب شب دوم مرداده و فلان و اینا. می دونم. ولی من این وری حساب می کنم همیشه. اوّل روزش می آد بعد شبش می آد.


پ.ن: نمی دونم این وقت شب (یا دیگه بنویسم صبح بهتره!) از کجام در آوردم اینو،

ولی توی مغزم هی داره پلی می شه:

"صبحانه های دیش دیش، بیسکوییت های مادر!!!"

"صبحانه های دیش دیش، بیسکوییت های مادر!!!"

که احتمالا آهنگ یک پیام بازرگانی هست که من نصفه نیمه شنیدمش و اون وسط به جای کلمه هایی که بلد نیستم دیش دیش می ذارم ناخودآگاه. البتّه این حدس خودمه چون به معنی ش که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که یه تبلیغ ساز نمی آد پولش رو حروم همچین اراجیف بی معنی ای بکنه. انصافا اگه درستش رو می دونین بنویسید برام.


آخرین ویرایش: - -

 

جمع و جور بنماییم کمی

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:51 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

چند تا موضوع رو قرار بود بیام ظرف این چند روز اعلام کنم تو وبلاگ قبل اینکه ول بشن تو مخم، حتّی شده به خاطر خودم که بعدا موقع آرشیو خوندن ببینم به کجا ختم شد این شعر و غزلیاتی که دم به دقیقه می نویسم.


   اوّل اینکه حلزونه زنده س ولی خیلی تمایل نداره ادای زنده ها رو در بیاره... حس خوبی داشتم وقتی دی روز درب جعبه ی حلوا شکری عقاب رو باز کردم و دیدم از دیواره ی قدامی جعبه جا به جا شده و رفته چسبیده به دیواره ی راستی. فقط اینکه دوست ندارم مرگش رو ببینم. باید سریع تر رها سازی شه. هنوز  نمی دونم کجا باید ولش بدم که خیالم راحت باشه به خاطر کم کاری های من نمرده و بعدم دیگه کلا ازین موضوع حلزون بکشم بیرون. چون فکر کنم خاک گلدون زیاد مناسب نیست براش، یا همین طوری روی برگ های یه گیاه هم نمی تونم ولش کنم شاید به کامش تلخ یا سمّی باشه. بله دغدغه تابستانی دقیقا در همین حد. چگونه یک حلزون را شاه شاهان کنیم.


   دو اینکه درست شد. مشکلی که با پر کردن فیلد های خالی متنی توی مرورگر موزیلا داشتم درست شد. با همان روش ساده ی پیشنهادی. با فراغ بال کامنت می گذاریم من بعد. :)))  و دم همه تان گرم. فقط باید یادم بمونه توی یک پست جدید ترفند های کامپیوتر بنویسمش که نشر پیدا کنه و چند نفر از کسایی که این مشکل رو می تونن داشته باشن، نجات داده بشن.


   سه اینکه انصافا کسی نیست بیاد ابن تبلیغ بیسکوییت های مادر رو از توی کلّه ی من بکشه بیرون؟ مطمئنّم اگه درستش رو بشنوم خیلی راحت از مغزم پاک می شه. الآن که وضعیت  خیلی دراماتیک شده. به خودم می آم می بینم دارم با آهنگش سوت می زنم. زمزمه می کنم. دی روز هم سه وعده تبلیغ های چرت بازرگانی تماشا کردیم که تبلیغ بیسکوییت های مادر پخش نشد توی هیچ کدومش. کدوم شبکه س این تبلیغ فلان فلان شده؟


   چهار هم اینکه... سندروم جدید کشف کردم. جدیدا که بی کار تر هستم طی جهانگردی های اینترنتی م زیاد پیش می آد که به یک وبلاگ جدید می رسم که مطابق خوراکمه ولی وقت ندارم سیوش کنم. به جاش  آدرسش رو با پیغام می فرستم به وبلاگ خودم که داشته باشمش و بعدا رسیدگی کنم. می گذره مثلا بعد پنج ساعت می آم وبلاگ رو باز می کنم، می بینم اون بالا نوشته پیغام جدید. یعنی سکته می کنم. سکته. با خودم می گم یعنی کدوم هیولایی ه اومده سراغ وبلاگ من؟ چی از جون من می خواد؟ نکنه می خواد پول بگیره و اخاذی کنه تا هویتم افشا نشه؟ با قلبی تپان تپان و دستی لرزان لرزان روی ماوس، می رم بازش می کنم می بینم خودم بودم. :/


برچسب ها: حلزون انگور ، حلزون ، ترفند ، پر شدن خود به خود فیلد متنی ، موزیلا فایرفاکس ، بیسکوییت های مادر ، تبلیغ بازرگانی ،
آخرین ویرایش: - -

 

غیر اخلاقی امّا کاملا انسانی

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:51 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

   همین چند لحظه پیش از بیرون که هواش طوری ه که انگار آدم فضایی ها با سفینه های آدم جزغاله کنشون به زمین حمله کردن، اومدم خونه. گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟ درب فریزر را باز نموده، تک بستنی ای بین خروار ها کیسه ی آذوقه ی سبزی آشی، سبزی کوکو و سبزی قورمه سبزی به ما چشمک زد. ما هم چشمک بک زدیم که یعنی می خواهمت ای دوری ات آزمون سخت زنده به گوری.

   آقا برش داشتیم که کوفت نماییم، زنگ در به صدا در همی آمد. هول نمودیم که الان ایزوفاگوس سر می رسد و باز ما داستان خواهیم داشت تا سال های سال به علّت همین یک عدد بستنی خارج از عرفی که خاک بر سرمان بدون در نظر گرفتن حقوق برادرانه داشتیم می کوفتیدیم. فلذا قبل از باز کردن درب خانه، بستنی را به صورت چوب بر زمین سر در هوا، بر روی میز کامپیوتر جاسازی کرده و با لبخندی دل نشین به استقبال برادرمان رفتیم در حالی که در دل خود با لبخندی شیطانی زمزمه می کردیم: "این به جای اون باری که پنج تا بستنی خریدم و حتّی یکیش هم گیر خودم نیومد!"


   کمی سر بچّه را بند کردیم که به اتاقمان نیاید و برویم خبر مرگمان ادامه ی بستنی را با ترس و لرز بلیسیم. آقا رفتیم دیدیم بستنی نیست. بستنی کجاست؟ حالا بگرد دنبال بستنی ای که هر لحظه دارد بیشتر آب می شود و جایش را نمی دانی.

یک عذاب وجدان در کسری از ثانیه به سراغمان آمد که: "تا تو باشی تک خوری نکنی." و البتّه کاملا موفقیت آمیز در نطفه خفه اش کردیم.

نهایتا بستنی را در پشت میز کامپیوتر بین آن همه سیم و گرد و غبار یافت کردیم. طبیعتا هر آدم سالم العقلی که بود می رفت دستمال می آورد به نیّت جمع کردن گند مزکور.

ما حدودا سه ثانیه به بستنی خیره شدیم در حالی که یکی به دو بودیم که این قرار بود خودش به جای پنج تا بستنی باشد.

و نهایتا معقولانه ترین تصمیم را به کمک مغزمان اتّخاذ نمودیم.

خوشمزه است، جای شما خالی.

دو نکته: 

تغییر مزه ای احساس نمی شود.

این چیز ها با دانشجوی علم طب بودن منافات ندارد. اصرار نفرمایید. باکتری ها و ویروس هاو قارچ های موجود در گوشه و کنار مطلب درسی اند و برای پاس شدن خواندیمشان ولی من وقتی به بستنی خیره نگاه کردم فقط عشقی را دیدم که داشت از کفم می رفت. انتقامی را دیدم که در مرحله ی شکست بود و هیچ باکتری و قارچ و ویروسی به چشمم نیامد و حتّی با خودم گفتم: "عوضش ما هم اسید معده و ام سل و ماکروفاژ و هزاران کوفت و زهرماری دیگه داریم." 

درس امروز آنکه یاد بگیرید در مواقع حساس درست از معلوماتتان استفاده کنید. که مثلا من الآن حسرت به دل می ماندم و با خودم فکر می کردم استاد گفته بود پر از هاگ های مقاوم باکتری های مختلف است؟ معلوم است که نه. علم را به شیرین ترین حالت ممکن تفسیر کردم و آن بخشی که لازم نبود را به کفشم گرفتم و هم اکنون با خودم فکر می کنم که عجیب خوش مزه بود!

خلاصه نوش جانمان.


برچسب ها: بستنی ، تک خوری ، بستنی با طعم گرد و غبار ، باکتری ، ایمونو ، از نصایح یک دانشجوی پزشکی ، گرم بود ،
آخرین ویرایش: - -

 

چگونه از فرزند دو قلویمان عکس بگیریم؟

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:50 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

 دو عدد دختر بچّه ی شش ساله که دو قلو بودند در آتلیه ی عکاسی مشاهده کردم. با چشمان رنگی سبز دیوانه کننده و پوست سفید و موهای طلایی طور توی رمّان ها.  به یکی مقنعه ی گشاد پوشانده بودند تا از او عکس محجبه بگیرند و آن یکی مو های بافته تا روی کمر داشت. و احتمالا بعدا جایشان عوض می شد و آن یکی دیگری را با مقنعه می گذاشتند جلوی دوربین. دو قلو ها هم سان بودند. انگار که یک آدم را در دو مکان ببینی. مدام نگاهم را از یکی به دیگری می انداختم منتها تنها تفاوتی که می توانستم پیدا کنم همان مقنعه بود که به یکی پوشانده بودند و دیگری نداشتش.

دقیقا عین این سرگرمی های توی مجلّه ی سروش کودکان بچّگی ها بود، می گفت پیدا کنید بین دو تصویر زیر چند تفاوت وجود دارد ولی تو هرچه با وسواس بیشتری نگاه می کردی بیشتر شبیه می شدند.


   راستش هر چه قدر فکر کردم نفهمیدم چرا آن خانواده دو بار پول عکس می دهند و اصرار دارند از هر دو قل جداگانه عکس بیاندازند و نهایتا عکس هایی داشته باشند که حتّی خودشان هم نفهمند کدام به کدام است. حتّی مثلا یک عکس را که نشانشان بدهی، خود قل ها هم ندانند عکس خودشان است یا عکس خواهر دو قلویشان.

از نظر من که تو جیه اقتصادی نداشت و فقط هدر رفت انرژی عکّاس باشی و والد دو کودک و البتّه وقت بود، منتها وقتی بیشتر فکر کردم با خودم گفتم احتمالا ا از دریچه ی چشم خود دو قلو ها دنیا باید خیلی متفاوت باشد.  دختر بچّه های این سنّی روحیه شان خیلی لطیف است و باید شرایط بینشان همیشه در نهایت برابری باشد چه برسد به اینکه دو قلو هم باشند. از یکی عکس بگیری از دیگری نگیری؟ دیر یا زود به سیخ می کشندت. یکی جیغ می کند چرا از خواهرم عکس نگرفتی؟ آن یکی ویغ می کند که چرا از خواهرم عکس گرفتی؟


خدا خیلی به دو قلو های جهان رحم کرده که من هیچ کدامشان را آن چنان از نزدیک نمی شناسم. چون استدلالم این است تا وقتی دو ورژن یکسان از هر چیزی داری، یکی اش را آن قدر استفاده می کنی تا پدرش در بیاید و  آن یکی را آکبند می گذاری برای روز مبادا.


# ولی انصافا  این قدر خوشگل بودند که آدم با خودش می گفت: ای کاش به جای دو قلو، ده قلو بودید.


الآن هم دارم به این فکر می کنم اگر یک قل هم سان می داشتم، به یقین می رسیدم خداوندگار واقعا هدف خاصّی از خلقتم نداشته و فقط می خواسته مقادیری گل اضافه آمده را دور نریزد در روز خلقت. تصورش هم حال آدم را می گیرد. ولی خوب، مزایایی هم می داشت. دیگر لازم نبود تلاش کنم در اجتماع ظاهر شدن را یاد بگیرم. حرف زدن و زبان ریختن و این ها را از دم به قل خویشتن واگذار می کردم.

مثلا اگر یک قل روباتی داشتم که اختیارش در دست من بود عالی می شد آن جور. نور علی نور اصلا. دیگر مجبور نبودم هیچ کاری را بر خلاف میلم انجام بدهم.


آخرین ویرایش: - -

 

دنیای فانتزی

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:50 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

 قبولش خیلی سخته که همیشه بعد خوندن و دیدن کتاب ها یا فیلم های اکشن و فانتزی، به خودت بیای و ببینی دوباره پرت شدی توی دنیای هردمبیل روتین خودت. دنیای ساده ای که از اوّلش تقریبا تهش رو خودت با خودت هم می تونی حدس بزنی که قرار نیست سیر زندگی چندان متفاوتی داشته باشی و ساده مثل همه به وجود می آی، خیلی ساده تر بعد از مدّتی دست پا زدن هم می ری.


   یه سری ها هم هستن، (امیدوارم باشن یعنی) مثل من. وقتی فرو برن تو دنیای داستان های فانتزی و اکشن دیگه نمی شه کشیدشون بیرون. باید یکی باشه بیاد آروم بزنه رو شونه شون بگه: "می دونم کیلگ، ولی اینجا واقعیته! اون خیالیه. واقعیا اینورین."


   خب به من چه واقعا، نمی تونم باورش کنم. مسخره م نکنید ولی دنیای واقعی شما ها رو نمی تونم باورش کنم. آدمش نیستم دیگه. حتّی با وجودی که می گین واقعیه. همیشه با خودم فکر می کردم از یه جایی به بعد این دنیای واقعی بی مزه م قراره پیوند بشه با یه دنیای فانتزی پر از هرج و مرج. هنوزم فکر می کنم یه روزی نقش اوّل رمّان فانتزی زندگی خودم می شم و نگرانش نیستم که سنّم خیلی راحت داره می ره بالا و بالا تر. مثل یه جور ایمان شده برام. حتّی با وجودی که هر کدومتون بیایین با یه دست بزنید رو شونه م و بگید: "می دونیم کیلگ، ولی واقعیت مسیرش اینوریه!" بخوام بکشم بیرون هم نمی تونم، شاید هم نخوام اصلا.


   دنیا های فانتزی برای من همیشه باور پذیر تر از دنیای خودم بودن. دنیایی که قهرماناش می میرن ولی با افتخار. دنیایی که برادری و مروت و جوان مردی توش  بیشتر از یه لغت بین ده هزار لغت یه فرهنگ لغته. دنیایی که اعتماد و عشق توش نمود خارجی و واقعی دارند. تخیّل حد و مرزی نداره. معجزه از در و دیوار می زنه بیرون. هیچ وقت نمی تونی به یک شخصیت بگی آهان تو این تیکه ی داستان تو شکستت حتمی شده. و از همه مهم تر. هدف. توی دنیاهای فانتزی و اکشن هدف وجود داره. کشتن آدم بده مثلا. مرگ بدی ها یعنی. تثبیت خوبی ها. انتقام. گذشت. مغزت می کشه دنبالش کنی به خاطر هدفه. هیجان هر لحظه سر تا پات رو گرفته. هیجان و لذّت مسیر می کشت جلو.


   توی دنیا های فانتزی هیچ شخصیتی خلق نشده برای هرز چرخیدن. حتّی کثافت ترین شخصیت داستان اگه نباشه، تو دلت واسه یه چیزی تنگ می شه ولی خودتم نمی دونی چی. حتّی نقش های غیر لیدر داستان، همیشه یه اثری رو روندش می ذارن که بیننده با خودش بگه: "ببین پس این یارو به درد اینجا می خورد."


   بیایید قبول کنیم که لذتّی که در فهم داستان  های فانتزی هست هیچ وقت توی خوندن داستان های کلاسیک و عاشقانه و یا حتّی مثلا کتاب های علمی نیست. 

تو یه شب دو شب سه شب داستان عاشقانه می خونی یا فیلم رمانتیک می بینی حالت می آد سر جاش. یه ترم دو ترم سه ترم علم رو موشکافی می کنی و ارضا می شی که چه قدر علم زیباست. ولی تهش. دیگه انصافا شب چهارم می زنی زیرش. نمی زنی؟ خسته نمی شی؟ نا موسا خسته می شی دیگه.

با خودت می گی گور پدر همه تون منو پرت کنین تو دنیای فانتزی خیال بافانه ی خودم بمیرم اونجا. 

تخیل دنیاهای شما کو؟ هیجانش کجا رفت؟ سوپر من ها کجان؟  اون شخصیّت نقش اوّلایی که کل بدبختی ها رو یه تنه می کشن و جیکشون در نمی آد چی شدن؟ اونایی که از بیرون عین سنگ یخن و تنها کسی که می دونه احساسات دارن ته دلشون ماییم چی؟ 


اعتراف می کنم که هنوز که هنوزه در گیر هری پاتری ام که تو دوم راهنمایی یکی از دوستام به زور گذاشت تو دامنم. خیلی ها بهم گفتن می پره از سرت، ولی نپرید. از همون اوّلش هم می دونستم نمی پره.

 اعتراف می کنم که هنوز توی دنیای فانتزی ها با شخصیت هایی که دوست دارم زندگی می کنم و می دونم اگه یکم دیگه بخوام به افکار و تخیلم اجازه پیشروی بدم رسما فرقی با بیمارای اسکیزوفرن نخواهم داشت.

اعتراف می کنم به محض اینکه اراده کنم می تونم کنار مرلین و آرتور به جنگ با مورگانا برم و بعد به نشانه پیروزی توی سبزه زاری که رنگ علف هاش سبز خیلی روشن هست اسب بدوانیم.

اعتراف می کنم که پنجاه درصد علّتی که این ریخت و قیافه رو اخیرا برای خودم درست کردم اینه که بیشتر شبیه زندانیای زندان فاکس ریور بشم.

فکر کنم حالا تقریبا می دونم چرا اینقدر بی دلیل از حماسه عاشورا خوشم می اومد. فانتزی که شاخ و دم نداره، عاشورا هم یکی از فانتزی ترین داستان های ممکن بوده برام که هیچ وقت نتونستم از توش بکشم بیرون. 


نمی فهمم چرا باید همچین دنیایی که توش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ممکنه رو بندازم دور و بی خیال شم و بیام تو دنیای واقعی شما ها زندگی کنم.

آخه دنیای واقعی چی داره؟ واقعا چی داره؟ هر روز روتین؟ هر اتفاق روتین؟ هر مقطع کاملا قابل پیش بینی شده؟ نقطه ی شروع اینجا نقطه ی پایان آنجا؟ ریسک پذیری صفر؟ هیجان زیر خط فقر؟

خنده داره برام که با خیلی ها که درباره ش بحث کردم، با کلّه شقی تمام برگشتن پرت کردن تو صورت من که آره تو معنای زندگی رو درک نکردی و طول زندگی مهم نیست، عرضش مهم است و زیبایی ست که از چشم ها فوران می زند و فلان و بلاه بلاه بلاه. حوصله بحث ندارم دیگه حتّی. دنیای واقعی همون قدری مشمئز کننده و تو ذوق زننده س که هر روز صبح بیدار می شی و با خودت می دونی ته اون روز قراره چه کارهایی رو انجام داده باشی و کجا ها رفته باشی. همون قدر مسخره س که هر لحظه با خودت بشینی به پنج سال بعدت فکر کنی، ته آمال و آرزو های همه تون یه محوریت مشخّص داشته باشن. زجر دهنده س.


    به نظرم این شمایید که باید از تو دنیای واقعی بکشید بیرون و بیایید اینور پیش ما. با هم رابین هود بشیم. جادوگری کنیم. خون بخوریم. چه می دونم عین گرگ ها زوزه بکشیم. بریم توی مرداب شرک دوش گِل بگیریم. مسلسل برداریم تیکه پاره کنیم آدم بدا رو. از روی درخت لوبیای جک بریم بالا. با خرگوش های سرزمین عجایب اختلاط کنیم. بریم از دیوار خونه ی زینوفیلیوس لاوگود شاخ اسنور کک شاخ چروکیده رو بندازیم پایین و منفجر بشیم.  از تو دستمون گلوله بزنه بیرون. سوار اسکیت بورد های فضایی بشیم. اشک بریزیم روی جسد بی جان دوستامون و بریم انتقام گیری. در زمان سفر کنیم. جبر مکانی رو شکست بدیم. با مرگ کل بندازیم. هفت بار بمیریم و برای بار هشتم زنده شیم. و هیچ صبحی که بیدار می شیم ندونیم قراره چه چیز های جدیدی سر راهمون قرار بگیره.


اتفاقا نمی دونم همین امروز صبح اصلا یادم نیست چی بود پشت ماشین دیدم و شروع کردم با خودم حرف زدن که آره اینم شد زندگی و آخه تا چه حد خجسته و اینا. حتّی الآن هر چه قدر بهش فکر می کنم یادم نمی آد چی بود و در واکنش به چی داشتم نطق می کردم. فقط جواب مامانم جالب بود که برگشت بهم گفت به تو باشه هر روز می خوای بریزی دور  یه چیز جدیدی در بیاری تا بهت حال بده زندگیت و بالاخره با خودت بگی این شد زندگی. 

که خوب واقعا آره. من به شدّت تنوّع طلبی توی نورون های مغزم رخنه کرده و اصلا نمی تونم حتّی بهش فکر کنم که سر و ته مسیری که دارم می دم عین بقیه باشه. شده دوست دارم به زور تنوع رو بچپونم توی هر روزم. شده با در آوردن شکلک جدید از توی خطوط سنگ فرش های پارکی که هر روز برای بار هزارم باید از توش رد بشم. شده با دایورت کردن دنیام به یه دنیای فانتزی. و البتّه می دونم که می دونید منظورم از تنوع، تنوع رنگ لباس هر روزه م نیست. یکم بالاتره. :)) مثل اینکه خیلی اتفاقی یکی رو تو خیابون ببینم و بهش بگم هی سلام دوست من می تونیم امروز با هم بریم ماجراجویی؟


خلاصه اینکه ما بریم دایورت. شما هم بیایید. خیال حد و مرزی نداره.


# بنویسیم یادمون بمونه چی باعث شد متن بتراویم از خودمان. فرار از زندان. فصل پنجم. از نه شب تا حدود دو ی نصف شب خانواده ی رویایی ای بودیم و با هم میخکوب شده فرار از زندان نگاه می کردیم. و مدیونید فکر کنید چه قدر بد بختی کشیدیم تا در این یکی مورد دیگر تک خوری نکرده باشیم و بالاخره یک زمان پیدا کنیم که همه در کانون گرم خانواده تشریف داشته باشند.


برچسب ها: اکشن ، فرار از زندان ، دنیای فانتزی ، تخیل بی حد و مرز ، فانتزی خوان ها ، خیال ، واقعیت ،
آخرین ویرایش: - -

 

دکلمه های آتشین پدر

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:50 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

یعنی می خوام بگم، بابای من به واسطه ی خوب بودن انشا و متن نویسی ش (که اتّفاقا همیشه هم معتقد بوده ژن های خالص نویسندگی خودشه که توی وجود من در این زمینه می درخشه.) یک سری متن دکلمه طور برای مناسبت های مختلف داره که در برهه ای از زمان،( حدود سی و اندی سال پیش فکر کنم!) خودش سر صف مدرسه ی دبیرستان شون خونده، در نقطه ی زمانی دیگری (حدود ده سال پیش!) به من داده و من بردم سر صف مدرسه ی ابتدایی مون خوندم، و امشب هم ایزوفاگوس داره یکی شون رو تمرین می کنه که فردا ببره سر صف  راهنمایی ها بخوندش.


همین الآن تصمیم گرفتم اگه روزی بچّه ای داشتم به زور متن ها رو بکنم تو پاچه ش ببره سر صف مدرسه بخونه و بعد هم توی وصیت نامه م بنویسم که این رسم رو در خاندان حفظ کنیم. ارثیه ی باحالی می شه. بعد مثلا نواده ی خانوادگی مون یه روزی از روزای دنیا می ره سر صف مدرسه شون می گه: از پدر پدر پدر پدر پدرپدر پدر پدر پدربزرگم نقل است که... عین همین حکایت های کتاب های کهن پارسی.

اگه هم که بچّه نداشتم می رم سراغ بچّه های ایزوفاگوس.  اگه دیگه بر فرض محال اینم بچّه نداشت می رم به خاطر بنا نهادن همین رسم، یه بچه از پرورشگاه به فرزندی قبول می کنم. 

دیگه هیچ کدوم ازینا هم که نشد، موقع مرگم این وظیفه رو بر گردن نزدیک ترین دوستی که تا اون زمان موفق شده م پیدا کنم  می گذارم.



   یکم دیگه هم ازین میراث خود نویسنده پنداری تو خانواده مون بخوام براتون لو بدم، مصداقش می شه اینکه یه شب با حسرت داشتم یکی از ویدیو کلیپ هایی که فوق العاده خلاقانه ساخته شدن توی برنامه ی خندوانه رو می دیدم. (اگه دقّت کرده باشید یه سری ویدیو هایی دارن که وسط برنامه پخشش می کنن به عنوان یه حالت زنگ تفریح طور وسط بریم بیاییم هاشون، و این ویدیو ها فوق العاده خلاقیت داره توش و مثال خارجی هم نداره و کپی نیست به هیچ وجه. یا حداقل من یکی تا حالا کپی ایده شون رو ندیدم جایی.)

   خلاصه آره اون شب من یه ویدیویی دیدم  که فوق العاده بهم چسبید و داشتم تحسین می کردم و به وجد آمده بودم همچین. داشتم تو ذهنم با خودم فکر می کردم یعنی می شه منم یه روزی اون قدر تو فنّ تدوین ویدیویی وارد بشم که بتونم همچین ویدیوهایی با ایده های جدید بسازم؟ می شه؟ منتها حواسم نبود و این ایده م رو بلند اعلام کردم و یه طوری هم اعلام کردم که قشنگ همه فهمیدن در اون لحظه داشتم به ترک رشته ی کنونی و مشغول به کار شدن توی همچین رشته ای فکر می کنم.


   بابام برگشت یهو بهم گفت: " ببین بابا جان، تو توی زندگیت، اگه به غیر از همین رشته ی پزشکی بتونی پیشرفت کنی، فقط توی نویسندگیه. تو بقیه ی کار ها فقط وقتت رو تلف می کنی ، این قدر از این شاخه به اون شاخه نپّر!"


منو می گی نمی دونستم بخندم؛

 که با یقین تمام مطمئن بود من استعداد نویسندگی خدادادی دارم، 

یا گریه کنم؛

 که استعداد دیگه م رو توی رشته ی پزشکی می دید و مطمئن بود غیر این دو تا قطعا از عرضه کار دیگه ای بر نمی آم!


آره دیگه خلاصه که بابام، تنها راه پیشرفت منو بعد پزشک شدن، نویسندگی می دونه و رسما اون شب اعلام کرد که از نظرش تو بقیه ی زمینه ها هیچ پُخی نمی شم.


برچسب ها: نویسنده ، نویسندگی ، استعداد نویسندگی ، بنا نهادن رسم در خاندان ، پیشرفت ، استعداد ، دکلمه ،
آخرین ویرایش: - -

 

ورزش

پنجشنبه 2 شهریور 1396 02:49 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

 راستش اینه که برای مدّت خیلی مدیدی یعنی حدود شش ساله که سر تیپ و قیافه م هیچ سختی ای به خودم ندادم. همیشه خیلی راحت به خودم گفتم خوب همینه که هستم به هیچ کسی هم مربوط نیست اندام خودمه. هر وقت دلم خواسته پر خوری کردم در حد انفجار، هر وقت عشقم کشیده به خودم گشنگی چهل و هشت ساعته دادم واسه ی تنبیه. هر وقت رو مودش بودم سر کلاس ورزش های دانشگاه که جزو اخیر ترین تجربیاتم از ورزش بوده و به یک سال و اندی پیش بر می گرده یکّه تازی کردم و به بدنم فشار بیش از حد آوردم در حدّی که بعدش رسیدم خونه و تا دوازده شبش بیهوش شدم، هر وقت هم خسته بودم، خودم رو از دست و پای مربّی ورزش گم و گور کردم و رفتم یه گوشه دویدن های بقیه ی بچّه ها رو نگاه کردم و به ریششون خندیدم.  


   یه مدّتی هم به صورت کاملا انتخابی دلم خواست بعد از ظهر ها توی کلاس فوتسال دانشگاه شرکت کنم که خوب فکر کنم بقیه خیلی خسته بودن و نهایتا پنج نفر جمع می شدیم. الآن که همونم ول شد با وجودی که خیلی به من کیف می داد و کاملا از نظر جسمی و روانی تخلیه م می کرد. ولش کردم چون دیگه هیچ سالن فوتسالی که نزدیک و ارزون باشه حول و هوش خونمون پیدا نمی کنم و دانشگاهم رو هم که عوض کردم و اینجا دیگه رسما همه مثل خمیر نونوایی می مونن و حال ندارن اکثرا و ترجیح می دن مثل مرده ها دو تا سیخک هندزفری بکنن تو گوششون به جای اینکه ورزش کنن. دانشگاه هم هزینه نمی کنه ازین کلاس ها بذاره واسشون چون متقاضی چندانی نیست. 


   در مورد منم که واقعا به وقت و هزینه ش نمی صرفه که برم تا اون سر تهران. البتّه این جمله حرف مامانمه که باید پولش رو بده، حرف من نیست. :))) به من باشه می گم به خاطر علاقه م به یه رشته ی ورزشی خاص حاضرم برم اون سر تهران ولی خب شرایطم اینه در حال حاضر و چه بخوام چه نخوام باید باهاش کنار بیام چون کسی بهم پول نمی ده. دو تا رشته ی دیگه رو هم فوق العاده دوست دارم  و تا حدّی دنبال کردم و حالا دوست دارم فوق تخصصّی دنبالشون کنم که مثلا نمی دونم بعدش برم تیم بشم تو این رشته ها و مدال بگیرم و مسابقه بدم و  این جورخیال بافی های خام. یکی شون هندباله و دیگری هم شنا. هندبال اصلا کلاس آموزشی ش پیدا نمی شه، اون یکی هم که قیمت استخرتفریحی روزی پنجاه تومن! آدم حیفش می آد.


   مشکل اینه که کلاس های رشته های ورزشی رو بر اساس متقاضی برگزار می کنن که خلاصه ش عموما می شه بدن سازی، والیبال، بسکتبال. راستش من با هیچ کدوم ازینا مشکلی ندارم و می تونم با توجّه به هزینه ای که می تونم خرج کنم برم توی یکی از همینا که قدم به قدم نزدیک خونه مون پره عضو بشم. یه مدّتی تو سوم دبیرستان حتّی  سر اینکه من یار کدوم تیم والیبال مدرسه مون باشم دعوا می شد. :))) ولی خوب به اون صورت علاقه ای ندارم به این ورزش های روتین. اینقدر از پیش دبستانی یه توپ بسکتبال دادن زیر بغلمون و هی هرچی می شد می گفتن برید پشت تور والیبال بازی کنید که واقعا انگیزه ای برای دنبال کردنشون ندارم دیگه. 


   این چند تا پاراگراف بالا، توجیه و علّت آوری مختصری بود مبنی بر این اخلاق من که به خودم بگم: "به درک حالا انگار می خوام با تیپ و قیافه ی خوش فرم به کجا برسم!" گور پدر ورزش و تغذیه...

   

   من هنوزم این عقیده م رو دارم ولی نمی تونم منکر این بشم که صبح های زود که پیاده می رفتم دانشگاه تو این یک سال، وقتی مردم رو می دیدم که به صورت انتخابی از خواب شش صبحی شون می زنن (در صورتی که ما به خاطر کلاسا مجبور بودیم بیدار باشیم.) و همراه هم ورزش می کنن، ته دلم همیشه تحسینشون می کردم. اوّل دو سه تا فحش می دادم که آخه مگه کلّه تون بوی قرمه سبزی می ده بگیرید جای من بخوابید تو رو خدا من دارم از بی خوابی می میرم! ولی ته ته ته ته دلم با خودم می گفتم آفرین به این اراده تون.


مثلا یه زوج نسبتا جوونی بودن که هر روز صبح توی یه نقطه ی مشخصی از مسیر من، بدمینتون بازی می کردن. یعنی توی روزی هم که باد می اومد اینا مصرّانه ادامه می دادن به تکون دادن راکت هاشون تو ساعت هفت صبح. متاسفانه خانومه اصلا وارد نبود و توپشون یکی در میون می افتاد رو زمین. یک بار نزدیک بود با راکتش که عین دیوونه ها برای گرفتن توپ توی هوا تکونش می داد، صورت منو رنده کنه و جان سالم به در بردم.  ولی الآن دارم آخرین روزی که دیدمشون روبا اوّلین روزی که دیدمشون مقایسه می کنم. خیلی پیشرفت کردن تو همین مدّت نه چندان بلند. 


یا مثلا یه پیر مردی بود همیشه توی یه تیکه ی مشخّص از چمن ها تشک پهن می کرد با صدای بلنننند آهنگ می ذاشت و ورزش می کرد. 


چند تا خانوم بودن بی خیال حجاب و همه چی در می اومدن بیرون و می دویدن با هم و کلّی می گفتن و می خندیدند و فاز دنیا رو می بردن چون اون وقت صبح کسی نبود سیخ کنه تو جونشون.

دوچرخه سوار ها هم که فاز مخصوص خودشون رو داشتن همیشه.

خیلی ها بودند خلاصه. با تیپ و قیافه های مختلف ولی هدف مشترک ورزش.


منتها هیچ جوونی توشون نبود. این بود که منو اذیّت می کرد. چرا یدونه جوون تو رنج سنّی زیر سی سال نباید توی این قشر آدم هایی که برای سلامتی شون ارزش قائل هستن باشه؟ چرا تا پیر شدیم باید یادمون بیفته آخ ورزش هم خوبه؟ چرا اوّل باید خیالمون از همه چی راحت شه و بعد بیفتیم دنبال روش زندگی درست؟ چرا باید زمانی که جوونیم این قدر بی اهمیت باشیم و از بدنمون کار بکشیم و به کفشمون نباشه و بعد که پیر شدیم بخواییم دغدغه ی شش صبح تو پارک بودن رو داشته باشیم؟


   من ازهمون زمان که اینا رو می دیدم با خودم عهد کردم در اوّلین فرصتی که دم دستم اومد این عقده رو شده لااقل از ذهن خودم باز کنم و نشم مصداق یکی از همین آدم های پیری که می بینم  انگاری از ترس مرگ می آن ورزش می کنن! من دوست دارم تو اوج جوونی م ورزش کنم چون روش درست زندگی همینه. چون بهش نیاز دارم که تخلیه بشم. چون بر خلاف خیلی ها از ورجه وورجه کردن و بالا پایین پریدن و پرانرژی بودن و شر بازی در آوردن خوشم می آد و نگرش مثبتی بهش دارم و حتّی وقتایی که دیگه حس کردم هیچ جوره نمی کشم با نیم ساعت بالا پایین پریدن با آهنگ یا دوچرخه سواری تونستم خودم رو آب بندی کنم خیلی راحت. شاید ظاهری که الآن دارم شبیه آدم های ساکت افسرده ی شکست خورده ی انرژی ته کشیده ی باتری تموم کرده باشه ولی نگرش درونم این نبوده هیچ وقت. به این دلیل ها تصمیم گرفتم الآن که سرم خلوت تره استارت این عادت رو توی زندگی م بزنم و تا آخر عمرم هم با خودم داشته باشمش. 

 نه اینکه فکر شکم ورقلمبیده م باشم که هر روز هم ور قلمبیده تر می شه و از ترس قضاوت بقیه یا خوش تیپ نبودن یا پذیرفته نشدن تو جمع به ورزش کردن بیفتم.


   با توجّه به امکاناتی که دارم، می خوام خودم تنهایی هر روز تو خونه ورزش کنم چون خوب محیط بیرون خونه عصبی م می کنه با توجّه به مشکلی که من تو ارتباط بر قرار کردن با بقیه دارم و نمی خوام خودم رو زجر بدم. یه زمانی رو هم در نظر می گیرم که کسی خونه نباشه و نخوام به بقیه توضیح بدم چرا دارم روش زندگی م رو عوض می کنم. 

 یه اپلیکیشن دانلود کردم و توش تمرین های ورزشی خیلی متنوّعی داره و مثلا می تونه برنامه ی روزانه بچینه برای ورزش کردنت با توجّه به توان بدنت. از امروز من به اپلیکیشن دستور دادم که می خوام مثل رونالدو تمرین کنم روزی حدود یک ساعت. 

الآن که دارم اینو می نویسم عرق داره از سر و روم می چکه، چهل دقیقه تمرین کردم و نتونستم تمام تمریناتی که بهم می ده رو تموم کنم و نفسم هم به شماره افتاده و دیگه نمی کشم بیشتر که ادامه بدم. به هر حال من خیلی وقت هست از میادین فاصله گرفتم و یهو نباید این حجم از فشار به قلبم وارد شه یهو می افتم از هول حلیم تو دیگ سکته می کنم. اینم  از همین روز اوّل می خواد از من یه رونالدوی تمام عیار بسازه.


خیلی اعصابم خورد شد.

یعنی اصلا غمم گرفت. یک دونه، تو بگو یک دونه شنا نمی تونم بزنم. قبلا ها قهرمانی بودم نمی دونم چه به سر این بدن اومده.  اپلیکیشن بهم پیام می ده، حالا نوبت شناست. آماده شوید ده عدد شنا بروید. بعد من این طوریم که آخه لامصب من یدونه ش رو هم نمی تونم بزنم، ده تا از کجام دربیارم؟  ولی خوب به غیر از شنا با بقیّه ی تمرین هاش مشکل چندانی ندارم. 

دیگه تو این چهل دقیقه هر وقت چشمام سیاهی می رفت، برا خودم می نشستم آب می خوردم و یه آهنگ گوش می دادم تا نفسم جا بیاد و دوباره ادامه می دادم. دقیقه ی چهل و دو بود حدودا، اپلیکیشن بهم پیام داد که تمرین کننده ی گرامی، قسمت اوّل ورزش ها تمام شده، می توانید حدود یک دقیقه استراحت بنمایید و کمی آب بخورید. اون جا بود که دیگه رسما می خواستم بشینم بزنم تو سرم. من هر چه قدر دلم خواسته بود استراحت کرده بودم و آب ها سر کشیده بودم و اپلیکیشن انتظار داشت مداوم تا همون لحظه به ورزش پرداخته باشم.


خلاصه اینکه هدف جالبی برای خودم پیدا کردم، ولی مثلا دارم فکر می کنم اگه دیگه هیچ وقت نتونم مثل وقتی که ابتدایی بودم شنا بزنم چی؟


اپلیکیشن رو تست می کنم، مفید بود معرفی می شه رو بلاگ اگه منو به کشتن نداد.


*یه روزی هم احتمالا می آد به یه در آمد ثابتی برای خودم رسیدم، بعد اون روز با خودم فکر می کنم آخه الآن دیگه با این ریخت و قیافه منو چه به مسابقه ی هندبال و استخر؟ مگه بچه ی بیست ساله ام؟ و دلم می گیره. از الآن هم دلم واسه ی همون روز گرفته یعنی. روزی که دیگه جوون نباشم و بدنم تباه شده باشه ولی پول داشته باشم. همین جوری ش هم که سنّ تقویمی م بیست ساله، بدنم، قلبم، ریه هام، هیچ کدوم طبق انتظاری که از یه فرد بیست ساله می رن کارایی ندارن. وای به حال اون روز. دردناک.


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4