تبلیغات
ایران جوان موزیک - چه صبح فر انگیزی

چه صبح فر انگیزی

پنجشنبه 2 شهریور 1396 01:44 ق.ظنویسنده : رضا جهانگیری

 

 کورمال کورمال در حالی که مثانه اش در حال انفجار است، از خواب بلند شده و قصد دست شویی رفتن می کند. در راه به خوابش هم فکر می کند که دارد هر لحظه بیشتر از پیش محو می شود ولی در خاطرش نمی آید. دوست دارد چشم هایش را نیمه بسته نگه دارد تا خواب از کلّه اش نپرد. در همین میان که حتّی دست را از پا تشخیص نمی دهد درد شدیدی در پایش می پیچد. یک شئ فلزی مجهول الهویه گوشت پایش را به قصد سلاخی، نشانه می رود.

خواب که هیچی، عقل و هوش از سرش می پرد. 

(زمزمه های مادر در ضمیر ناخودآگاهش جان می گیرند: بکش می خواستی شلخته نباشی!)

چه شروع متفاوتی برای شروع یک روز لعنتی دیگر.

به خودش نوید می دهد در عوض صبحانه را برای اوّلین بار هم که شده با مادر جان در یک صبح زیبای تابستانی سرو می کنیم.

- عه کیلگ بیدار شدی؟

- دیگه خوابم نمی بره. چایی نداریم؟

- نه من دارم می رم بیمارستان الآن بهم زنگ زدن. تو چایی رو دم کن و بابات رو ساعت هشت از خواب بیدار کن. الآنم برو واسه مرغ غذا بریز تا سر بقیه رو نبرده، همسایه ها شاکی می شن از صداش داره قو قو لی قوقو می کنه، رفتم درش آوردم از تو لونه ش. سر راهت، تو بالکن گل دون ها رو هم آب بده. زیاد آب ندی خراب می شن. کم هم آب ندی می خشکن به حدّی باشه که آب یکم سر ریز شه تو جا گلدونی زیرش. حواست باشه رفتی تو بالکن، سر و صدا نکنی ایزوفاگوس بیدار شه چون بهم گفته می خواد بخوابه. آروم راه بری صدای قدم زدنت رو هم نشنوه وگرنه بیدار می شه حساسه. دیگه خودت ببین اگه تا یازده بیدار نشد، اونم باید بیدار کنی. حواست باشه بهش صبحانه بدی بخوره. براش کتلتی چیزی ساندویچ کن. راستی غذای دیشب رو یادته؟ اون بمونه برای ایزوفاگوس ناهار اونو بخوره. حواست باشه دیر ناهار نخوره ها معدش سوراخ می شه. خودت از تو فریزر یه بسته کنگر در بیار بخور. اینا ها بیا خودم درش آوردم. ببین یخش وا نمی شه اگه تو یخچال بذارمش، حواست باشه اینو ساعت دوازده از یخچال دربیاری. آخ راستی ظرف های دیشب رو یادت نره بچینی تو ماشین ظرف شویی! همین دیگه، باشه؟ دیگه کاری نداری؟ من رفتم عزیز مامان. خداحافظ.

(لیوان شیر را به جای چایی نداشته ی دم صبح هورت می کشم و با خودم فکر می کنم که ای  کارد بخوره تو اون شیکم ایزوفاگوس.) 

من فقط محو دو تا چیزم الآن. یکی اون دیگه کاری نداری ته جمله ش، یکی اون عزیز مامان پشت بندش. 


قطعا انتخاب خیلی بهتری بود اگر سعی می کردم دوباره بخوابم. حتّی با وجودی که اینجا نوشتمشون اصلا هیچ ایده ای ندارم چه کاری رو چه زمانی باید انجام بدم. کار هایی که تا الآن انجام دادم شامل:

# هورت کشیدن لیوان شیر(این یکی از آپشن های خدادادی منه، گویا اکثرتون نباید بتونین بلافاصله بعد از بیداری شیر بخورین و باید حالتون به هم بخوره. اگه بیو دو رو عین آدم خونده بودم می تونستم بهتون بگم کدوم آنزیم بدنتون کم هست در اون لحظه که این حالت بهتون دست می ده ولی خوب نه ازش خوشم می اومد و نه خوندمش و نمره م هم شد سیزده پس ازین انتظارات نداشته باشید. فقط بدونید اسمش هر چی که هست تو بدن من خیلی بیشتر از شماهاست و دچار افت صبح گاهی نمی شه، پس سوز به دلتون.)

# خفه کردن گلدون ها با آب چون حوصله نداشتم با فشار کم بهشون آب بدم، 

# خیس کردن اتّفاقی مرغ در حال غذا خوردن صبحگاهی با آب، 

# ترسیدن مرغ و بالا رفتن جیغ و هوار  قدقدطور مرغ و ایجاد سر و صدای فراوان، 

# بیدار کردن ایزوفاگوس،

# و البته قبل از اون، خوردن قارچ های مربوط به ناهار ایزوفاگوس (چون می دونستم  دیگه سهم من نیست و داره از کفم می ره.) بوده.

 با اقتدار می ریم بقیه ش رو به فرجام برسونیم. الآن خوبه بنویسم mission completed یا هنوز زوده؟


الآنم با خودم یکی به دو ام که آیا سعی کنم دوباره بخوابم تا بابام خواب بمونه، یا کتاب بخونم و ادای غرق شده در کتاب ها رو در بیارم؟ یه کار دیگه هم می شه کرد، بگردم ببینم اون فلزیه چی بود، تا عمق فروش کنم تو پام بهش بگم: خوبت شد؟ راحت شدی حالا؟ ارزشش رو داشت؟


آخرین ویرایش: - -

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر